باک - به کجا پناه ببریم
X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 22 آبان‌ماه سال 1386 ساعت 02:09 ق.ظ

امشب کمی دلم گرفته فکر کردم تنها چیزی که آرومم میکنه نوشتن داستان زندگی خودمه :

وقتی بدنیا آمدم پدرم باغی داشت که در آن از کلی حیوان نگهداری میکرد از جمله دو سگ به نامهای باک که یک جرمن شیپرد بود و بنجی که سگ محلی بود و حدود ۳۰ تا گوسفند و ۲ تا قوچ و کلی کبوتر و کبک و اردک و فنچ و مرغ عشق و  مرغ و خروس و بوقلمون و همچنین کلی گربه و یک گرگ که خودش به آنجا آمده بود و دوتا اسب زیبا . من وقتی چشم به دنیا باز کردم کنار این حیوانات بودم و بزرگ شدم تا ۱۰ سالگی که پدرم مجبور شد باغش را بفروشد و تمام حیوانات را واگذار کند .

دو ساله که بودم اولین کلماتی که بر زبان آوردم اسم باک و بنجی دو سگ محبوبم بود . یک روز من توی این باغ زیبا دنبال اردکی کرد بودم و اردک پرید توی استخر من که با همه حیوانات همزاد پنداری میکردم فکر کردم خودم هم میتونم مثل اردک شنا کنم و توی آب پریدم ولی هر چه دست و پا زدم فایده نداشت و باک که از موضوع با خبر شده بود و از اقبال بد من توی قفس بود شروع به سر و صدا کرده بود و به شدت خودش را به قفس میکوبید تا در را باز کند مادرم توی خونه مهمون داشت و اصلا حواسش به بیرون نبود و من تنها چیزی که یادمه اینه که دوتا اسم را برای کمک صدا میکردم و اون فقط باک و بنجی بود من دیگه از حال رفته بودم که برادرم صدای سگها را میشنود و کنجکاو میشود و در قفس باک را باز میکند و باک هراسان به سمت استخر میدود و جسد مرا از آب در میاورد و شروع به زوزه کشیدن میکند و خوانواده ام مرا سریع به درمانگاه رسانده و به طور معجزه آوری دوباره به زندگی باز میگردم مادرم میگوید دو روز من بیهوش بودم و بعد از دو روز که بیدار میشوم برایش داستان باک را که منو از مرگ حتمی نجات داد تعریف میکنم . خلاصه باک زیبا تنها همدم من شده بود بطوریکه پدرم با اطمینان به او مرا که حدود چهار سالم بود با گله گوسفند ها هر روز به دشت های اطراف میفرستاد باک اجازه نمیداد حتی کسی نزدیک من شود همه گله را هم کنترل میکرد و من فقط اونجا بازی میکردم . بعد از اون اتفاق باک تا آخر عمرش هر اردکی میدید اونو توی خاک چال میکرد فکر میکرد اردک بیچاره باعث افتادن من در آب شده . کم کم من بزرگ میشدم و نوجوان و باک پیر میشد و نا توان حدود ۱۰ سالم شده بود که یک روز پدر با خبر مرگ باک آشفته به خانه آمد آنروز بزرگترین عزای زندگی من بود احساس میکردم خانواده ام را از دست داده ام کسی را که زندگی کردن را به من آموخت و وفاداری و عشق را  دور از من مرده بود من باور نمیکردم راستش الان هم باور نمیکنم . باک هنوز برایم زنده است بعضی شبها خوابش را میبینم و باهاش حرف میزنم

باک رفت ولی من ماندم تنها با کلی باک دیگر که از من کمک میخواهند .

باک مرا به خود مدیون کرد و رفت و حالا این منم که باید دینم را ادا کنم

من خوب نتوانستم انجام وظیفه کنم و این یک واقعیت است  

من از آدما میترسم !

هر جا را نگاه میکنم ظلم است همه فقط حرف زدن را خوب آموخته اند هیچ کس صادق نیست میگویند خداوند صداقت را در قلب انسانها قرار داده ولی نمیگویند کدام قلب ؟ آیا هنوز کسی قلبی در سینه اش باقی مانده است ؟ کسی باور نمی کند این خداوندی که برای خود ساخته است نیز خیالی بیش نیست و بزرگترین دروغی است که بشر در طول تاریخ به خود تحمیل کرده است

من خسته ام ! خسته از این انسان وحشی . خسته از خودم که انسان آفریده شده ام ! دلم میخواهد فرار کنم این حس را از کودکی داشته ام ولی به کجا نمیدانم !

در همین لحظه دوتا چشم زیبا که همیشه نظاره گر من هستند به من آرامش و امید میدهند .

من فرار نمیکنم من هستم و باز هم خواهم جنگید

 

Image and video hosting by TinyPic

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo